العلامة المجلسي
500
حياة القلوب ( فارسي )
مىدانست كه أو زنده است ، وحال آنكه بيست سال از أو مفارقت كرده بود وچشمهايش از بسيارى گريه بر أو نابينا شده بود ؟ فرمود كه : بلى مىدانست كه أو زنده است ، زيرا كه دعا كرد از پروردگارش در سحر كه ملك موت را به نزد أو فرستد ، پس ملك موت بر أو نازل شد با خوشترين بوى ونيكوترين صورتي ، حضرت يعقوب عليه السّلام گفت : كيستى ؟ گفت : من ملك موتم كه از حق تعالى سؤال كردى كه مرا بسوى تو فرستد ، چه حاجت به من داشتى اى يعقوب ؟ فرمود : خبر ده مرا كه أرواح را يك جا قبض مىكنى از أعوان خود يا متفرق مىگيرى ؟ گفت : بلكه متفرق مىگيرم . پس حضرت يعقوب عليه السّلام گفت كه : قسم مىدهم تو را به خداى إبراهيم وإسحاق ويعقوب كه خبر دهى مرا كه آيا روح يوسف به تو رسيده است ؟ گفت : نه . پس در آن وقت دانست كه أو زنده است وبا فرزندان خود گفت : اى فرزندان من ! برويد وتجسّس وتفحّص كنيد يوسف وبرادرش را ، ونااميد مشويد از رحمت خدا ، بدرستى كه نااميد نمىشود از رحمت خدا مگر گروه كافران . وعلي بن إبراهيم روايت كرده است كه عزيز مصر به يعقوب عليه السّلام نوشت كه : اينك پسر تو را - يعنى يوسف را - به قيمت كمي خريدم وأو را بندهء خود گردانيدم ، وپسر ديگر تو بنيامين متاع خود را نزد أو يافتم وأو را به بندگى گرفتم . پس هيچ چيز بر حضرت يعقوب عليه السّلام دشوارتر نبود از اين نامه ، پس به رسول گفت : باش در جاى خود تا جواب نويسم ، ونوشت : « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، اين نامهاى است از يعقوب إسرائيل خدا پسر إسحاق ذبيح خدا پسر إبراهيم خليل خدا ، امّا بعد ، پس فهميدم نامهء تو را كه ذكر كرده بودى كه فرزند مرا خريده وبه بندگى گرفتهاى ، بدرستى كه بلا موكّل است به فرزندان آدم ، بدرستى كه جدّم حضرت إبراهيم را نمرود كه پادشاه روى زمين بود به آتش انداخت ونسوخت وحق تعالى بر أو سرد وسلامت گردانيد ؛ وپدرم إسحاق ، خدا جدّ مرا امر كرد